چه زود می گذرد ثانیه ها. . .



یه سال گذشت. عید فطر پارسال تو هنوز یه ماهتم نشده بود .
یک سال گذشته...
حالا تو ٨ تا دندون در آوردی ... راه میری... وقتی برات کتاب می خونم چند دقیقه گوش میدی ، بعد کتابو ازم میگیری و با انگشتای کوچولوت روی عکسای کتاب اشاره می کنی و نامفهوم شروع به خوندن میکنی ، خندم میگیره ، آخه سعی میکنی دقیقا با لحن من بخونی...وقتی دارم بهت غذا میدم وقتی تشنت میشه لیوانتو ور میداری میدی دستم که بهت آب بدم... وقتی میگم دستتو بده برات لی لی حوضک بخونم دستاتو میاری جلو و می خندی...وقتی برات اتل متل توتوله می خونم با ذوق تمام یه ریز میزنی روی پاهات... وقتی میگم دماغت کو دماغ منو می گیری میخندی... عاشق موبایل منی. دوست داری همش برات آهنگ بذارم و میخندی و دست میزنی اماتمام زنگ موبایلامونو از آهنگ تشخیص میدی... وقتی از خواب بیدار میشی به جز موقع غذا خوردن دائم در حال راه رفتنی...وقتی میبرمت حموم زیر دوش چنان بال بال میزنی و از ته دل ذوق می کنی و جیغ میکشی که بیا و ببین... نمی دونی چقدر لذت میبرم وقتی دستتو میگیرمو کنارم تاتی تاتی راه میایی... نمیدونی چه حالی میکنم وقتی هرجا میرم دنبالم میدویی...امروز کلی از دستت خندیدم ، داشتم خونه رو تمیز می کردم از این اتاق می رفتم تو اون اتاق و از اون اتاق میرفتم تو حال و تو هم هر جا می رفتم دنبالم می اومدی تا به من می رسیدی من کارم تموم شده بود و رفته بودم یه جای دیگه ، تا میرسیدی تو اتاق مجبور بودی بیای بیرون. خلاصه همش در رفت و امد بودی... راستی کلی هم امروز گریه کردم. پات سر خورد و افتادی روسرامیک و لثه ولب بالاییت خون اومد. خیلی گریه کردی ، منم خیلی گریه کردم . عزیزم منو ببخش که مواظبت نبودم.
خلاصه که جونم برات بگه دخملکم... روز به روز داری بزرگتر میشی و من روز به روز دارم از داشتنت بیشتر لذت می برم.
خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم ... بهانه زندگی من...


چه زود می گذرد ثانیه ها. . .
